سوال : با ادم بداخلاق چیکار کنیم؟
پاسخ یک روحانی و عالم مملکت: مسلما بد اخلاقی افراد علتی دارد.مثلا بی نظمی خانه، اماده نبودن غذا، بد مزه شدن غذا و ...
وقتی علت وجود داشته باشد بد اخلاقی به فعلیت میرسد
وقتی فرد ی بد اخلاقی میکند باید در برابر او سکوت کنیم و جوابگویی نکنیم در چشمان شخص خیره نشویم و از ان مکان دور شویم.
به نظرتون جوابش و مثالش درسته ؟؟؟
این ادم مشخصه خودش از اونایی هست که اگه غذاش دیر اماده بشه یا بد مزه باشه شروع به داد و بیداد میکنه
مگه کلفت گرفته که تا غذا اماده نبود صداشو بندازه رو سرش؟
یا یعنی چی که تو چشماش نگاه نکنید و از محل متواری بشین!!!
بعد میگن چرا ستم زیاد شده
چرا امام زمان ظهر نمیکنند
و حالا به نظر من، ادمی که به خاطر حاضر نبودن غذا یا بی مزه بودنش بد اخلاقی کنه رو باید با چوب زد
خانوما موافقید؟؟؟
درخت پاییزی در دانشگاه
به یاد یه مرد که معروف بود ولی اخرین لحظات عمرشو تنها تو یه اتاق گذروند
به یاد یه مرد که الانی که نیست برا خیلی ها عزیز شده
به یاد یه مرد که اشک رو به چشم خیلی ها نشوند
به یاد یه مرد که خیلی ها با صداش خاطره دارن
در تاریخ 93/8/24 مردم بیرجند به صورت خودجوش به یاد این هنرمند توانا در پارک توحید بیرجند شمع روشن کردند و با خوندن اهنگ های او یادش رو گرامی داشتند...
این روزا هر جا که میرم، همه اهنگ های مرحوم پاشایی رو گوش میدن.
الحق که ما ایرانی ها زنده کش و مرده پرستیم
چند روزیست دو پرنده کوچک در سالن ورزشی دانشگاه گرفتار شده اند
چشمتان روز بد نبیند
روزی استاد در حال نصیحت کردن ما بود درست همان لحظه که استاد نطقش گل کرده بود و در اوج سخنوری بود
چشمم به این پرندگان تیز پا افتاد و با ذوق و صدای بلند گفتم:
استاد مرغ مرغ
هیچی دیگه بعدشو خودتون تصور کنید
اخه اون لحظه من به چی فکر میکردم که برداشتم گفتم مرغ
اخه چه شباهتی بین پرنده های کوچولو با مرغ بود
اخه خدا چرااااا؟؟؟؟!!!!
اصلا فکر نمیکردم که اینقدر بهش وابسته باشم...
وقتی نیست بی دلیل مضطربم
گاهی دلت فقط ارامش میخواهد
ارامشی از جنس مادر... از جنس پدر...
دوستام گاهی بهم میگن ( رفتارات خیلی اتو کشیده اس )
گاهی ذهنت خالیست. خالی از ایده های نو... خالی از افکار ناب...
چه طعم گسی دارد احساس پوچی ...
لحظه هایتان ناب
مورد داشتیم پسر همسایه دانشگاه ازاد قبول شده
مامانش با دو تن وزن چهار بار تا افق رفت و برگشت پرواز کرده. چرا؟؟؟
زیراکه پسرش، تاج سرش دانشگاه قبووول شده است ...
مورد داشتیم پسر فامیل نزدیک گواهینامه ماشین گرفته.مامانش تو اسمونا سیر میکنه و طوری این موضوعو تعریف میکنه که ادم فکر میکنه با یک موجود معلول، شیرین عقل، یک پا طرفه که تونسته گواهینامه بگیره
حالا اگه مامان من اینجوری از من تعریف میکرد
تا حالا مدرک دکترامو فیتیله پیچ کرده بودم
به این شیرین کام
درباره تاریخ و روز تولدم بین علما (مامان و بابای عزیزم) اختلاف افتاده
بابام میگه دقیقا 20 روز از تاریخ مندرج در شناسنامم کوچیکترم.
مامانم میگه دقیقا20 مهر به دنیا اومدم
کم کم دارم دچار بحران هویت میشم
تا رسیدن علما به اشتراک نظر تاریخ تولد من یوم الشک هست
منبع این اختلاف نظر، اونجایی هست که من برای تولد هیچ عجله ای نداشتم یا شاید هم اینده نگری نکردم
و ماه مهر به دنیا اومدم. پدر مدبر و اینده نگر من
برای اینکه یک سال از مدرسه عقب نمونم
(به خاطر همون چند روز دیرتر به دنیا اومدن) شناسناممو از خودم بزرگتر میگیره.
حالا بماند که ملت میرن خدا تومن پول میدن تا صغر سن بگیرن
خلاصه حالا خودشون هم نمیدونن روز تولد من کی هست. یعنی میدونن اما با اندکی تفاوت
اصلا همینجوری محبت میچکه ازشون
این تولد برام یه جورایی خاص حساب میشه و میخوام روز تولدم درخت بکارم ولی با این تفاسیر فکر نکنم بشه
دیروز نه، روز قبلش تولد شناسنامه ایم بود
از اول تابستون مریم پر، حمیده پر
و دیشب نسیم هم پر...
بالاخره نسیم هم رفت خونه بخت.دیشب مراسم عقدش بود. من و مامان هم رفتیم.بماند که اول مجلس سر یه موضوعی اعصابم به هم ریخت ولی در کل مجلس شادی بود. مامان بزرگا دایره (دف) میزدن و میخوندن . گاهی هم میرقصیدن که خیلی دیدنی بود
خواهر دوماد که دختر خاله عروس بود یه سوتی داد به درازای تاریخ. وقتی حاج اقا خطبه عقد رو برای بار سوم خوند خواهر دوماد گفت: عروس زیر لفظی میخواد. فک کنم یادش نبوده که فعلا خواهر دوماده، نه دختر خاله عروس. وقتی فهمید چی گفته قیافش دیدنی بود
. جالبی ماجرا اینجا بود که خونواده داماد زیر لفظی تهیه نکرده بودند. ولی این دوست ما خانومی کرد و بله رو گفت...
ارزو میکنم که همیشه مثل اولین روز زندگی جدیدش، زندگی کنه...
ارزو میکنم که همیشه حرف همو بفهمن و به عقایدهم احترام بزارن...
اخرای تابستونه و مامانم تصمیم داره تا پایان تعطیلات بافت قالی رو تموم کنه منم سعی میکنم تا جایی که امکان داره کمکشون کنم. پس اگه دیر به دیر، به وبلاگ دوستان سر میزنم عذرخواهم
اینم چند تا عکس از قالی های دست باف خودمون
این طرح خشتی هست
اینم طرح مزرعه، که خودم شخصا عاشقشم
ایام به کام و شاد باشین
یکی بود یکی نبود ، همه بودن، خدا نبود
یه پسر جوون، تو یه محله قشنگ زندگی میکرد. این پسر خیلی خوب، اقا، نجیب، سربراه و مهربون بود
تو محله بهترین بود. سرش به کار خودش بود. هیچ کی ازش بدی ندید. با همه مهربون بود.
اما نشد ... نشد که خوب بمونه... که سربراه بمونه... که ادامه بده
دیپلشو گرفت اما دانشگاه قبول نشد پس رفت سربازی
چند بار برای نظام و سپاه ثبت نام کرد. همه چیش حل شد برای استخدام. اما تو تحقیقات محلی رد شد. چرا؟؟؟ چون خونوادش، قدیما سابقه دار بودند. زندان، قاچاق مواد مخدر...
نا امید شد. بی خیال شغل دولتی... بیخیال یه زندگی ساده و سالم.
با کسایی دوست شد که دنیاشون با دنیاش فرق داشت... که کارشون خلاف بود. بعد یه مدت شد مثل همونا زد تو کار خلاف. شد قاچاق چی مواد
بعد از چند تا کار، تونست ماشین بخره و پولی ذخیره کنه. دوستای خوبش گفتند بسه دیگه، ول کن این کثافت کاریا رو، از نو شروع کن، از نو بساز
اما اون گفت فقط همین یه بار، کار اخرمه... قول میدم و واقعا هم شد کار اخرش
اصل کاری های ماجرا کشیدن کنار و این جوون موند و کریستال هایی که از خودش نبود. همه ازاد شدند و اون موند تو زندان، منتظر حکمش... حکم اعدام
و این داستان تا صدور حکم ادامه دارد ...
خدایا یه روزی یکی بهم گفت ناامیدی از رحمت خدا یعنی کفر
خدایا اگه بقیه نخواستن و نذاشتن که خوب بمونه تو بخواه بمونه و خوب شه... فقط همین
تا یه مدت این پست، اخرین پسته... ممنونم از همه
به گوشه ای دنج میروم تا تمرکز کنم. تمرکز، برای چیدن مقدمه ای درخور اصل مطلب.
ولی ناکام تر از قبل تصمیم میگیرم بی درنگ به اصل سخن بپردازم
در یک جمله میگویم... دختر سرزمینم روزت مبارک
دو ساعت پیش بعد از اینکه خواهر عزیزم به عنوان اولین نفر روز دختر رو بهم تبریک گفت، تازه متوجه شدم فردا روز دختره... پس تصمیم گرفتم یه پست به مناسبت این روز فرخنده بذارم. اما هر چی سعی کردم روی کاغذ، کلماتو کنار هم بچینم نشد.
فقط یک چیز
دخترا قدر این روز رو بدونین
شاید این اخرین سالی باشه که این روز رو دیگران بهتون تبریک میگن
دست دو فرشته زندگیم رو میبوسم... خودم فدای تک تک لحظه های حضورشون
خدایا نیار اون روزی رو که محبت پدر و مادرم بشه وظیفه... آمین