خداحافظی و تشکر کردیم و رفتیم اتاق خانوم حسینی. گفت:تا پنج شنبه آینده نتایج مشخص میشه و یه شماره تماس داد تا تلفنی نتایج رو بپرسیم.
مسیر ساختمان رادیو تا در خروجی سازمان تقریبا طولانی بود.تو این مسیر زراره خواست تا صدای ضبط شدشو بشنوه.گوشیمو گرفت و صداشو گوش داد. از صداش راضی نبود، چون همه متن ها رو با یه ریتم خونده بود. ولی از صدای من خیلی تعریف کرد و گفت مطمئنه که من قبول میشم و هنوز از سازمان خارج نشده قول یه ناهار حسابی رو ازم گرفت. زراره رفت خابگاه منم سوار اتوبوس شدم تا به خونه برگردم. تو اتوبوس صدای خودم و زراره رو چند بار گوش دادم. رو صندلی کنارم یه دختر حدودا 25 یا 26 ساله نشسته بود و تمام حواسش رو جمع کرده بودتا بفهمه من چی گوش میدم( فک کنم موقع تجزیه تحلیل صداها قیافم خیلی دیدنی شده بود که طرف این طوری کنجکاو شده بود بفهمه چی گوش میدم). منم تصمیم گرفتم تا صدامو بدم بهش تا بشنوه. هم کنجکاویش ارضا بشه هم نظرشو بگه. بهش گفتم: میشه این فایل صوتی رو گوش کنید و نظرتونو دربارش بگین؟ با خوشحالی قبول کرد و صدارو شنید.... گفتم: خوب چطور بود؟ براگویندگی رادیو خوبه؟ یه نگاه کلی بهم کرد و گفت: شما گوینده اید؟ گفتم: نه، تازه امروز رفتم تست دادم. اونم گفت که صداتون عالیه و مسلما قبول میشین، و یه عالمه برام ارزوی موفقیت کردکه باعث شد یه عالمه اعتماد به نفس بگیرم و کلی به اینده امیدوار شم...
خلاصه بعد از کلی معطلی خانم حسینی گفت قبول نشدم خیلی ناراحت شدم واقعا هم بعد اون همه امید سخت بود، ولی هنوز به قبولی زراره امید داشتم. نتیجه تست زراره رو هم پرسیدم که گفتن اونم قبول نشده... باز خوب بود که زراره خودش به قبولیش امید نداشت. چون میدونست صدا سیما معمولا افراد بومی رو استخدام میکنه تا بعدا مسائل مهاجرت به زادگاه و اینا پیش نیاد...
این که قبول نشدم الان اصلا مهم نیست چون خدا هر چی خواستم و بهم نداد، بعدش خیلی بهترشو بهم داده ومن بازم به امید بهترینهاشم. اون چیزی که مهمه اینه
"چه روزگاریست... میگویند شایسته سالاری و عمل می کنند به پ*ا*ر*ت*ی سالاری"